تبلیغات
دختـــری با چارقد مشـــــــکی - پــــــــول کخـــــــــــــــه ....

دختـــری با چارقد مشـــــــکی

...اگر تنها ترین تنها شوم ، بازهم خدا هست

پــــــــول کخـــــــــــــــه ....

1390.10.9
دم در که رسیدن من مثل همه دخترای خووووب پریدم توی آشپزخونه
گوشمو گذاشتم روی در که یهویی سنگ کوب کردم
آخه صدای مرد میومد
منم کــــــــــــــــــــــه .....

قرااااااااااااار نبود داماد بیاد ...
من آمادگـــــــــــــــــــی ندااااااااااااارم

حدود ده دقیقه میشد خانواده داماد زل زده بودن به گلای قالی
شلوغی ته ذهن من : من امتحان دارم بابا یه چیزی بگید .... گلای قالی از رو رفتن به خدااااااااااااا

توی توهمات خودم گیر کرده بودم که اگه الان یهویی داد بزنم و بگم بابا برید سر اصل مطلب....؟؟؟
سخت و قرص جلوی دهنمو گرفته بودم و مواظب بودم صدای خندم در نیاد که یهویی مادر داماد نگاهم کرد
یهویی توی دلم خالی شد ...خنده به لبم خشکید
آخرش هم بهمون پیشنهاد کردن بریم گوشه اتاق بحرفیم
شلوغی ته ذهن من : نـــــــــــــــــــه ... پس با گوشای شماها چیکار کنیـــــــــــــــــم.
پسره هی با خودش زمزمه میکرد که نه آخه ... نمیشه ... چطوری ؟!!!

دیدم داره از خجالت پس میفته
پرو شدم و پریدم وسط و گفتم میخوایید بریم توی حیاط
به خدا من پرو نیستماااااااااااا
... فقط دلم شور امتحانمو میزد و دیدم جلسه داره میکشه به 2 ساعت
همه حرفای این خواستگار به این ختم میشد که وابسته پووووول نباش .
که من از تجملات بدم میاااااااااااد.
دیگه یادم نمیاد در مورد چیز دیگه ای صحبت کرده باشه ....


طبقه بندی: خاطرات خواستگاری،
Weblog Themes By Pichak

نویسندگان

لینک های مفید

درباره وبلاگ


هر کسی میتواند هنرمنـد باشد
ولی...
هر کسی نمیتواند هنرمرد باشد

پیوندهای روزانه

آمار سایت

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
<